دهه محرم با پسری ...
پسر خوشگلم سلام عزیزم
یه چیزیو میدونی که مامانا عاشقته ...
دهه اول محرم مثل هر ساله برای عذاداری امام حسین (ع) رفتیم چیذر.
شما اونجا عالی هستی.یعنی حرف نداری.
ولی امسال یه مشکل کوچولو به وجود اومد
اونم این بود که من سخت مریض شدم و بد جوری افتادم تو خونه.چند بار سرم زدم تا بالاخره
از شب پنجم یه کمی بهتر شدم و شب سوم هم من نتونستم با شما و آنا بیام.
اون روز حسابی با دوستت (ریحانه)بازی کرده بودی و برش مداحی کرده بودی.







نفسم دوست دارم
روزای اول محرم بود که بابایا به من گفت که میخواد برای عاشورا و تاسوا بره کربلا
منم خیلی دوست داشتم که باهاش برم ولی واقعا نمیشد
چون هم خیلی شلوغ بود و هم اینکه هیئتشون فقط آقایون بودن
ولی با این حال من خیلی ناراحت بودم که چرا من نمی تونم برم
روزی که بابایا رفت روز ششم محرم بود
که یکی از دوستای هیئتیمون اومدو به من گفت که خواب دیده که
من و آنا و اون خانوم با هم رفتیم مشهد و من سر نا پا سبز پوشیدم و دارم میرم که جانماز سبز
رنگ بخرم.وقتی به من این و گفت خیلی خیلی آروم شدم.
اینم بابایا وقتی تو بین الحرمین خادم شده



زیارتت قبول کبلاییی


دهه محرم با پسری ... 
